دیپارتمنت جغرافیه


این وبلاگ یک وبلاگ علمی و معلوماتی درباره علم جغرافیا و مسائل مربوط به آن می باشد



مقدمه:

         جغرافیا ( جغرافیه) علمی است که از روابط متقابل  بین انسان و طبیعت بحث می کند. این علم یا این واژه مرکب است از دو کلمه  "ژئو" به معنی زمین و "گرافی" به معنی شناسائی . که هر دو واژه یونانی می باشند. پس جغرافیا یا( geography)  به معنی شناسایی کره زمین.

       هدف اصلی جغرافی دان توجه به تاثیرات متقابل انسان و طبیعت یا عمل و عکس العمل است. بدین طریق که هر جزء ترکیب دهنده از حیات انسانی و هر پدیده طبیعی و انسانی و هر کیفیت ناحیه ای و عوامل بوم و بومی در داخل یک یا چند شاخه از علم جغرافیا قرار می گیرد و یک نظم ویژه در همه پدیده هایی که در داخل یک سرزمین و یا یک مکان جغرافیایی به ظهور می رسد بوجود می آید. در حقیقت مبانی علم جغرافیا مقدمه ای است بر علم جغرافیا و آن شامل بخشهای تاریخ علم جغرافیا، فلسفه و مکاتب جغرافیا، روش تحقیق و همچنین منابع و مأخذ می باشد و با توجه به اینکه هر مبحثی نیاز به مقدمه جهت آشنایی با جزئیات آن دارد، در نتیجه آشنایی با مبانی جغرافیا جهت درک و فهم 6 آیتم دیگر (جغرافیای طبیعی، جغرافیای ریاضی، جغرافیای انسانی، جغرافیای اقتصادی، نقشه و نقشه برداری و فناوریهای کاربردی) ضروری می باشد.


   مبانی جغرافیا شامل مباحث زیر می باشد:


   1-تاریخ جغرافیا


   2-فلسفه و مکاتب جغرافیا


   3-آموزش جغرافیا


   4-روش تحقیق جغرافیا


   5-منابع و مأخذ جغرافیا

  


اصول و مبانی جغرافیا=

مفاهیم‌ عمده در آموزش‌ جغرافیا
جغرافیا علمی‌ است‌ که‌ سعی‌ دارد ویژگی‌های‌ مکانها و پراکندگی‌ پدیده‌ها، انسانها و فرایندها را برروی‌ زمین‌ تبیین‌ کند. جغرافیا به‌ روابط‌ متقابل‌ بین‌ انسان‌ و محیط‌ اهمیت‌ خاص‌ قایل‌ است‌. ویژگی‌ اصلی‌ علم‌ جغرافیا، نگرش‌ ترکیبی‌ آن‌ و شناخت‌ نمود غالب‌ است‌ و همانند دیگر علوم‌ در حل‌ مسائل‌ از روش‌ علمی‌ استفاده‌ می‌کند.
جغرافیا از طریق‌ شناساندن‌ محیط‌، سهم‌ عمده‌ای‌ در اعتلای‌ فرهنگ‌ عمومی‌ دارد و روش‌ صحیح‌ حفظ‌ محیط‌ و بهره‌برداری‌ بهینه‌ از آن‌ را آموزش‌ می‌دهد. به‌عبارت‌ دیگر جغرافیا می‌کوشد به‌ سؤالات‌ زیر پاسخ‌ دهد:
- چه‌چیز (What)؟
- کجا (Where)؟
- چرا آن‌جا (Why)؟
- چگونه‌ به‌وجود می‌آید؟
- چه‌ اثراتی‌ دارد؟
- چگونه‌ باید از آن‌ بهره‌برداری‌ کرد تا تعادل‌ محیط‌ حفظ‌ شود (How)؟
- چه‌ کسی (Who)‌؟ کِی (When)‌؟

بنابراین‌ اهداف‌ اصلی‌ آموزش‌ جغرافیا بایستی‌ شناخت‌ جامع‌ محیط‌ و ارائه‌ روشهای‌ حفاظت‌ و بهره‌برداری‌ منطقی‌ از آن‌ باشد. آموزش‌ جغرافیا باید تواناییهای‌ زیر را در دانش‌آموزان‌ ایجاد کند:
- درک‌ و فهم‌ دانش‌ جغرافیایی‌ (مفاهیم‌ و اصول‌ علم‌ جغرافیا و ...)
- مهارتهای‌ جغرافیایی
- قدرت‌ تفکر و ایجاد نگرشها و ارزشهای‌ منطقی‌ 

میراث باستانی و نوین سازی آن
   جغرافیا در فرهنگ و در جامعه یونانی:

      نمایش وضعیت زمین همواره مورد توجه یونانیان بوده است. هومر شکل جهان را در توصیف خود از سپر آشیل مجسم می‌کند، ایکار (از قهرمانان افسانه‌ای یونان) در پروازی بی‌پروا،از چشم انداز جهان لذت می‌برد. این گونه مآخذ ادبی هیچگاه از یادها نمی‌روند. با در نظر گرفتن این واقعیت که اسطوره‌های یونانی به مکان‌های خاصی وابسته‌اند، هر کس باید بداند در کجا اتفاق افتاده‌اند. جنبه تقدس در جغرافیا، چنان از نزدیک با ادراک یونانیان از تاریخ و تحول خود درهم آمیخته،که جا دارد موضوع نوعی آموزش، قرار گیرد. اینچنین است که علاقه برای شناسایی مکان‌ها در یونان باستان از ریشه‌هایی فرهنگی و مذهبی، برخورداراست.

نقشه یونانی: هرودوت

  یونانیان بر آن بوده‌اند که طبیعت جهان، هندسی است و زمین از چنین قاعده‌ای بر کنار نیست: آن را می‌توان دایره‌ای انگاشت که به شماری چند از تصاویر ساده تقسیم می‌شود و این آن چیزی است که آناکسیماندروس (Anaximander) مبلغ آن بود و منشأ نخستین تلاش در نقشه‌نگاری شمرده می‌شود.

«آناکسیمانداروس» زمین را به صورت دایره‌ای تصور می‌کرد که به چند تصویر ساده تقسیم شده است

 

«هرودوت» از جمله بنیانگذاران جغرافیا در جهان می‌باشد که با دیدی نو به توصیف جهان پرداخت و به معرفی مجموعه‌ای از سرزمین‌ها و تعیین حدود هر یک با توجه به وجوه مشترکشان ‌پرداخت.

        این تصورات ساده‌انگارانه مایه ریشخندی بسیار شد. در میانه سده پنجم پیش ازمیلاد، هرودوت (Herodot)، نوشت: وقتی می‌بینم جمعی به ترسیم تصاویری از کل زمین می‌پردازند بی‌آنکه هیچ یک گزارشی منطقی از آن به دست داده باشد، بی‌اختیار به خنده می‌افتم. آنان اقیانوس را چنان تصویر می‌کنند که گویی با گردش خود زمین را در بر گرفته است و زمین را چنان مدور می‌پندارند که گویی از چرخشی محض پدید آمده باشد. اگر هرودوت را از جمله بنیانگذاران جغرافیا در جهان می‌شناسیم از آن روست که او با دیدی نو به توصیف جهان پرداخت. او به معرفی مجموعه‌ای از سرزمین‌ها و تعیین حدود هر یک با توجه به وجوه مشترکشان می‌پرداخت؛ چنان که در یک نقشه جغرافیایی مرسوم بود درک دیدگاه ترکیبی او مستلزم آن بود که شخص از چگونگی تغییر مقیاس آگاه باشد. هرودوت پیش از آنکه متوجه محیط‌ها و چشم اندازها باشد، شیفته روسوم و آداب انسان‌ها بود و هم از این روست که فاقد واژگان مربوط به طبیعت و دانش‌های مرتبط با آن است.

       با این همه هیپوکرات (طبیب یونان باستان) از معاصران خود می‌خواست تا خصوصیات و سلامت موجودات زنده را با محیط زیست آنان در ارتباط قرار دهند. چنین بود که یونانیان آمادگی یافتند به مطالعه روابط انسان‌ها با چهار‌چوبی طبیعی که موجودیتشان وابسته بدان بود بپردازند و آن را از پایه‌های جغرافیا به شمار آورند

       یونانیان که زمین را به مثابه یک سپهر تصور می‌کردند، به اندازه‌گیری ابعاد و نشانه‌گذاری نقاط در سطح آن پرداختند. شناخت آنها از اخترشناسی، تمیز نقاط و خطوط نشانه را در سطح زمین به آنها آموخت و از آن میان:


   1.قطب‌ها که محور انقلاب جهانی را تعیین می‌کردند.


   2.خط استوا که دایره‌ای بود در فصل مشترک میان زمین و سطحی که به صورت عمودی، محور قطب‌ها را در وسط قطع می‌کرد.


   3.مدارها یعنی آخرین نقاط سوی شمال و جنوب که در آن آفتاب در فصل گرم در سمت‌الرأس قرار می گرفت.


   4.پوزه‌ایدونیوس (Poseidonius) دایره‌های قطبی را بر مجموعه یاد شده افزود.
   این مناطق عبارت بودند از مناطق حاره در حد فاصل میان دو مدار، مناطق معتدل میان دو مدار و دایره‌های قطبی، مناطق سرد میان دایره‌های قطبی و دو قطب و این از جمله اساسی‌ترین یافته‌های جغرافیایی عصر باستان شمرده شد.

جغرافیا ، توصیف‌گر ناحیه‌ای:


      شکوفایی در امر جهت‌گیری به عهد استرابن بعد از میلاد می‌رسد. استرابن دستمایه نقشه‌نگاری جغرافیدانان اسکندریه را برای تعیین مشخصات کشورها به حیث شکل و وسعت، به کار گرفت. برای تدقیق در شکل ظاهری مکان‌ها و منابع ثروت آن‌ها، به مسیر مسافران دریانوردان مراجعه کرد و برای به دست دادن اطلاعاتی درباره جمعیت‌ها و منشأ و خاستگاه آن‌ها به تاریخ‌های محلی و یا به روایات ادبی متوسل شد. با این همه آثار استرابن فاقد زیر‌سازهای طبیعی لازم در به دست دادن ویژگیهای نوعی اشکال ناهمواری‌ها، خاک‌ها و پوشش گیاهی است.رومیان تنها به سودمندی عملی جغرافیا دل خوش داشتند. با این حال اندیشه تئوریک همچنان در محافل یونانی نیمه شرقی امپراتوری دنبال شد. در سده دوم بعد از میلاد مسیح، اسکندریه در این زمینه به اشتهاری تمام رسید. بطلمیوس القوزی (Ptolemy) در حدود سال 100 در این شهر زاده شد. بطلمیوس مجموعه شناسایی‌های اخترشناختی و جغرافیایی را که یونانیان گرد آورده بودندازخلال نقشه‌نگاری، بهنگام و خلاصه کرد.شکل زیر تصویر «بطلمیوس» به همراه نقشه او یعنی «جهانی که یونانیان می‌شناختند» را نشان می‌دهد.

       همزمان با بطلمیوس، دیونوزیانوس اسکندرانی (Dionusianos)شاعر یونانی، شعر تربیتی بیش و کم کوتاهی را با نام (پریه‌ژز)، به ارائه توصیفی از سپهر پر ستاره و پهنه زمین اختصاص داد. کتاب شعر دیونوزیانوس با توفیقی عظیم مواجه شد، تا آنجا که دانش باستانی جغرافیا با تکیه بر آن از نسلی به نسلی دیگر انتقال یافت و حتی گاه تا سده نوزدهم نیز در شناخت جهان به آن ارجاع داده می‌شد. تحول جغرافیای یونان در منطق گردآوری داده‌ها و دانش‌هایی که ما را با آن آشنایی است جای نمی‌گیرد، بلکه این منطق تنها به رواج نوشتار که خود زاد? اختراع فن چاپ است، تحقق می‌یابد. در عصر باستان سنت‌ها توانستند طی نسل‌ها به موازات یکدیگر رواج گیرند، بی آنکه با یکدیگر درآمیزند و یا در کار هم به مداخله پردازند. خطاهایی که در جایی افشاء شده بود، در جای دیگر همچنان آموزش داده می‌شد. در چین، مبانی دانش جغرافیا تقریباً همزمان به جهان مدیترانه‌ای پایه‌ریزی شد؛ نقشه‌نگاری از عصر شانگ‌هن (Chang Hen) و بر پایه تعیین مختصات جغرافیایی رونق گرفت. نخستین نقشه جامع چین را فئی هسوئی (Phei Hsui) در 267 میلادی تدارک دید، با این حال دانش جغرافیا در این کشور فاقد چهار چوب نظری روشنی بود که یونانیان به تحقق آن نایل آمده بودند.

دانش و مهارت‌های جغرافیایی در سده‌های میانه:

   اقوامی که به هنگام تهاجم‌های بزرگ، اروپا را عرصه تاخت و تاز خود می‌داشتند، به اندازه یونانیها و رومیها دلمشغول تعیین جهات جغرافیایی بودند؛ به طوری که چهار جهت اصلی در سراسر اروپای غربی با نامهای ژرمنی خود اشتهار یافت. وایکینگ‌ها فنون کشتیرانی را در پهنه دریا‌ها، با مهارت تمام به کار گرفتند. ولی ساختار‌های اجتماعی که بتدریج جای ساختار‌های امپراتوری روم را گرفتند لزوماً تدوین مبانی دانش نوشتاری مربوط به مکان‌ها را ایجاب نمی‌کرد و ادیانی که اقوام اشغالگر بدان گرویده بودند، و از آن جمله مذهب چند خدایی اولیه و سپس مسیحیت، پیوند روشنی با بینش اخترشناسی- جغرافیایی نداشتند. به نظر نمی‌رسید اکثریت طبقه مهذب و تربیت یافته، فرضیه زمین مرکزی و همچنین کرویت زمین را که لزوماً از آن استنتاج می‌شد، رها کرده باشند. از نظر ارسطو (Aristotle)، قلمرو پوشیده از عناصری جامد و مسکون از انسان‌ها، کوچکتر از آن است که در یک نقشه بگنجد. نقشه‌نگاری جور این تغییرات را می‌کشید. نقشه‌های جهان‌نما تنها به نمایش عالم مسکون که مسطح فرض می‌شد اکتفا می‌کرد. این گونه نقشه‌ها گاه متأثر از شکل گنجه‌ای در کلیسا که در آن اشیاء متبرک را جای می‌دادند، محاط در یک مستطیل، ولی غالب اوقات در یک دایره در یک o تصویر می‌شد و اغلب به صورت یک T خوابیده بود که پایه آن معرف دریای مدیترانه و خط عمود بر این پایه، مرز میان اروپا در شمال و افریقا در جنوب بود. آسیا نیمه شرقی نقشه را به خود اختصاص می‌داد. اورشلیم در مرکز نقشه قرار داشت و این خود بیانگر جنبه نمادین چنین نقشه‌هایی بود که به نام نقشه‌های o و T خوانده می‌شدند. در شکل زیر نمونه هائی از نقسه های T نشان داده شده است.

 

در شکل فوق نمونه‌هایی از «نقشه‌های T‌ » نشان داده شده است. آنچه که به سفارش امرا و صاحب منصبان کلیسایی از نقشه‌هایی که بر پوست‌نوشته‌ها فراهم می‌آمد، دستیابی به ابزاری مؤثر برای درک بهتر مستملکات و سازمان‌دهی آنها نبود، بلکه تدارک سندی بود به قصد نمایش قدرت خود و ابزار ستایش نسبت به آن. افول دانش جغرافیا ژرف بود؛ با این همه یاد پاره‌ای از این یافته‌های باستانی به طور کامل از اذهان زدودنی نبود. بالا گرفتن فعالیت‌های بازرگانی و وجود تحرکی گسترده‌تر، گواه ظهور مهارت‌های نوینی بود که به تدریج گردآوری داده‌های جغرافیایی را دستخوش دگرگونی می‌کرد. مقارن این ایام آموزه‌های جغرافیای یونانی که اعراب آن را مورد بازنگری قرار دادند و بر محتوای آن افزودند، در کار نوزایی نگرش فکری محض، مشارکتی فعال داشت.

ادامه دارد.....

منبع بانک اطلاعات جغرافیا

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۳۱ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط محمدواثق حسینی نظرات ()